شيخ راضى آل ياسين ( مترجم : السيد الخامنئي )
42
صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي )
مىگذشت و آنها پارههاى نان را بر زمين نهاده و خود روى زمين نشسته بودند و مىخوردند . چون حسن بن على را ديدند گفتند : « اى پسر رسول خدا بيا با ما همغذا شو ! » فورا از مركب فرود آمد و گفت : « خدا متكبران را دوست نميدارد » و با آنان به غذا خوردن مشغول شد . آنگاه آنها را به ميهمانى خود دعوت كرد ، هم غذا به آنان داد و هم پوشاك . ( 1 ) بخشش و كرم او آنچنان بود كه مردى حاجت نزد او آورد . آن حضرت به او گفت : « حاجتت را بنويس و به ما بده » و چون نامهى او را خواند ، دو برابر خواستهاش به دو بخشيد . يكى از حاضرين گفت : اين نامه چقدر براى او پربركت بود ، اى پسر رسول خدا ! . فرمود : « بركت آن براى ما بيشتر بود ، زيرا ما را از اهل نيكى ساخت . مگر نميدانى كه نيكى آن است كه بىخواهش به كسى چيزى دهند و اما آنچه پس از خواهش مىدهند ، بهاى ناچيزى است در برابر آبروى او . شايد آن كس شبى را با اضطراب و ميان بيم و اميد بسر برده و نميدانست كه آيا در برابر عرض نيازش ، دست رد به سينهى او خواهى زد يا شادى قبول به او خواهى بخشيد و اكنون با تن لرزان و دل پرتپش نزد تو آمده ، آنگاه اگر تو فقط به قدر خواستهاش به او ببخشى ، در برابر آبروئى كه نزد تو ريخته بهاى اندكى به او دادهئى » . وقتى به شاعرى ، عطيهئى داد . يكى از حاضرين گفت : سبحان اللّه ! به شاعرى كه معصيت خدا مىكند و بهتان مىزند ، بخشش مىكنى ؟ فرمود : « بندهى خدا ! بهترين بخشش از مال آن است كه با آن آبروى خود را نگاه دارى . همانا يكى از انواع جويا شدن خير آن است كه از شر بپرهيزى » . مردى از او چيزى خواست . به او پنجاه هزار درهم و پانصد دينار عطا